برادرم می گوید:
"پاییز برگها را گول می زند....."
می ترسم
تورا هم سرما از راه به در کند
و جای دستهای من
دور گردنت
نصیب شال گردنت شود....
برادرم می گوید:
"پاییز برگها را گول می زند....."
می ترسم
تورا هم سرما از راه به در کند
و جای دستهای من
دور گردنت
نصیب شال گردنت شود....
این غصهی بیانتها، گفتن ندارد که!
این گریههای بیصدا، گفتن ندارد که!
این شعرهای خسته و مغشوش و تکراری
این دردهای بیدوا، گفتن ندارد که!
این که دلم تنگ کسی بود و... هنوزم هست
یک حس بیآب و هوا، گفتن ندارد که!
شب، تیک-تاک استخوانهای نفسگیرت
شرح فضایی مرگزا، گفتن ندارد که!
***
وقتی که راهی جز گذشتن نیست، باور کن!
یک مشت حرفِ بیهجا، گفتن ندارد که!
***
نگذاشت این پاییز را هم عاشقش باشم
این تا ابد اسفندها، گفتن ندارد که!
سرد است، تخت و میز و بشقاب و...
زمین سرد است
تغییر محسوس دما گفتن ندارد که!!
آقا! شما را دوست...
نه!
دیگر ندارم من
من، تو... شکس-تنهای ما گفتن ندارد که!
سال هزار و سیصد و هشتاد و... هر چه بود
تقویمهای پر عزا، گفتن ندارد که!
سخت است رفتن، کندن از "جان" و "دل"ت سخت است
آن گریهها و شانهها...
گفتن ندارد که!
دیگر نپرس از من کجا، کِی زندهگی گم شد
یک مرگِ بیچون و چرا گفتن ندارد که!
ف.ش
چه دير آمدی حالایِ صدهزار سالهی من!
من اين نيستم که بودهام
او که من بود آن همه سال
رفته زير سايهی آن بيدِ بینشان مُرده است
" سيد علي صالحي "
آینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده
روشنی شراب را
آسمان بلند و کمان گشاده ی پل را
پرنده ها و قوس و قزح را به من بده
و راه آخرین را
در پرده ای که می زنی مکرر کن
در فراسوی مرزهای تنم
تو را دوست دارم
در آن دوردست بعید
که رسالت اندام ها پایان می پذیرد
و شعله و شور تپش ها و خواهش ها
به تمامی
فرو می نشیند
و در هر معنا قالب لفظ را فرو می گذارد
چنان چون روحی
که جسد را در پایان سفر
تا به هجوم کرکس های نهانش وا نهد
در فراسوی عشق
تو را دوست می دارم
در فراسوی پرده و رنگ
در فراسوی پیکرهایمان
به من وعده دیداری بده
در زد كسی انگار كه مهمان داریم
در سفره گرسنگی فراوان داریم
امروز پدر ابر زیادی آورد
مانند همیشه شام باران داریم
اسرارالتوحید
باز آیینه خورشید از آن اوج بلند
راست بر سنگ غروب آمد و آهسته شکست ....
چه دیر هنگام!
از دیر هم دیرتر شده بود
مرد، گل کاغذی به دست
از دالان تنگ برگذشت.
خدمتکار پیر به اجبار سری تکان داد
در باز شد
به تاریکی انتظاری مرگ آور
نفس، نفس می کشید.
دستگیره زنگارش را به دست مرتعش بخشید
خاطرات مرده جان گرفت
و کم کم
قلب یخی بیدار شد:
این انجماد، یادگار کدام زمستان است بر سردابه سرخ؟
مگر خورشید مرده بود با شعله های سوزانش
که خون
قطره
قطره
قطره
چکیده و به تلّی چند لایه مبدل شد؟
بهار و تابستان را از ما دزدیدند
پاییز بود و زمستان بود
سرما بود و شبان بود
وخون
از جوباره های تن هراسان بود.
دستگیره به سختی چرخید
غبار تیره فرو ریخت
سرفه ممتد پیرمرد
موش ها را فراری داد
سلام لغزان در فضای رخوتناک اتاق
بی جواب ماند
دخترک
بر تخت همیشگی دراز کشیده بود
با شلال گیسوان سفیدش
بر بالش
با طرح لبخنده ای تلخ
بر لبانش
و هزار پرسش بی پاسخ
در نگاهش...
از : دکتر قدرت الله طاهری
و عجیب حس می کنم
جغرافیا ٬ دروغ تاریخ است ....
اين نواهاي مرموز شبانه از كجا مي آيد,اينسان غبارآلود
آمده, چونان غوغاي زيستن نافرجام
تا سكوت مرگ بي آغاز را
بر هم بزند با همنوايي اش, نهيب آگين
و شستشو دهدش در سايه روشن بيداري...
روزهایی که با تو بودم
هرگاه چتر با خودم می بردم
حتما باران می بارید...
نقّاشكم! اين بار هم تُنگي بلور آجين كشيدي
مثل دلم اين ماهي هر ساله را خونين كشيدي
يادت مي آيد روزي از ايوان ايران- خانه ي من-
ديوار را برداشتي، بردي و گِرد چين كشيدي
اي فصل پنجم! آن قدر تقويم ها را سردواندي
تا عاقبت پاي زمستان را به فروردين كشيدي
اي تلخ من! با آبي شورآفرين چشم هايت
در سرزمين خواب من، درياچه اي شيرين كشيدي
نقّاشكم! آن عشق بود و اين همانا رنگ جادو
با آن مرا بر بوم ها سوزاندي و با اين كشيدي
برخال هاي دامنت پروانه مي رقصاني امروز
ديروز هم خورشيد را ازآسمان پايين كشيدي
نقّاشكم! با آن كه «لبخند ژكندت» مال من بود
اين بار هم تصوير لبخند مرا غمگين كشيدي
کسی از آن سوی ظلمت مرا صدا می کرد که بادبادک خورشید را هوا می کرد
کسی سبک تر از اندیشه ای که چون می رفت بجای گام زدن در هوا شنا می کرد...
" حسین منزوی "
نگو پِیَ ت ندویدم که پا نداد و نشد...
تمامِ شهرِ دلم زیرِ گامهای تو بود
که چشمهای تو آغازِ ماجرای تو بود
تو رازهای مرا کوچه کوچه می دیدی
وکنجکاویِ تو، رازِ چشمهای تو بود..
میانِ قابِ تنم، پشتِ این نقابِ ظریف
چه بود ؟، عکسِ عقابی که در هوای تو بود!
بفکرِ صیدِ تو بودن چه جراتی می خواست
برای من که دلم طعمه ای برای تو بود
کسی شبیه من آسان ز درد قصه نگفت
در آن زمان که دلم سخت مبتلای تو بود
□ □
همیشه چشمِ دلم محوِ دیدنت می شد
همیشه گوشِ دلم در پیِ صدای توبود
خوشا به آینه ها چونکه با تو شکلِ تو اند
خوشا به پیرهنت، جامه ای که جای تو بود
-که رنگِ آبیِ دریای عشق بود و دلم
اسیرِ کشتیِ گیسویِ دلربای تو بود..
خدایِ تو به من عاشق نبود چون تو، ولی
امید من همه بر بخشش خدای تو بود..
□ □
نگو پِیَ ت ندویدم که پا نداد و نشد
که خطِّ فاصله دنبالِ ردِّ پای تو بود
هنوز در دلم از حسرتت نشانی هست
کز ابتدا دلِ من در پیِ وفای تو بود..
.. تو ابتدای غزلهایِ وصلِ من بودی
اگرچه مُهر جدایی در انتهای تو بود.
پوریا شیرانی
در برگریز درد لگدکوب میشوی
سروی، ولی تکیدهتر از چوب میشوی
با گیسوان سربی و آن چهرهّ صبور
داری شبیه حضرت ایوب میشوی
قیصر نبود آن که برآمد به جُلجُتا
تو کیستی که یکسره مصلوب میشوی؟!
لبخند بر لبان تو پرپر نمیشود
از موج درد، گرچه پرآشوب میشوی
قانون عشق سوختن است و به قدر درد
محبوب آستانهّ محبوب میشوی
مانند آفتاب دلم سخت روشن است
من خواب دیدهام... به خدا خوب میشوی!
منبع :فصل فاصله2
آن روز افق آینهّ دق شده بود
انگار دوباره وقت هق هق شده بود
بر شانهّ یک نسیم آواره گریست...
بی چاره مترسکی که عاشق شده بود!

لیک شعری نسرود
نه که معشوقه نداشت
نه که سرگشته نبود
سال ها بود دگر کوچه مهتاب خیابان شده بود !
عاقبت
روزی
در غروبی غمگین
به ستوه خواهم آمد!
عصیان خواهم کرد
رختهای کودکیم را خواهم پوشید
از پشت بام عقل پایین خواهم آمد
از نردبان ناله ها بالا خواهم رفت
سنگی در مشت خواهم گرفت
با خشم
با خروش
آبگینه آسمان را خواهم شکست
آنگاه!
از روزن این مینای شکسته
کبوتر دلم را
پرواز خواهم داد
تا آنجا که اوست!
تا بر دوست !
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد : تو به من گفتي :
از اين عشق حذر كن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
با تو گفتم :
"حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پيش تو؟
هرگز نتوانم!
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"
باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!
اشكي ازشاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد،
يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچ گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !
نوبت من شده بود
که معلم پرسید
صرف کن رفتن را
و شروع کردم من
رفتم ...،
رفتی..... ،
رفت .......... ،
و سکوتی سرسخت
همه جا را پر کرد
سردی ِ احساسش
فاصله را رو کرد
آری رفتی ... رفت
و من اکنون تنها
مانده ام در اینجا
شادی ام غارت شد
من شکستم در خود
سهم من غربت شد
من دچارش بودم
بغض یک عادت شد
خاطرات سبزش
روی قلبم حک شد
رفت و در شکوه شب
با خدا تنها شد
و حضورش در من
آسمانی تر شد
اشک من جاری شد
صرف ِ فعل ِ رفتن
بین غم ها گم شد
و معلم آرام
اشک را شد همگام
نزدیکتر آمد
روی دفترم نوشت:
تلخ ترین فعل جهان رفتن شد
اندکی بدی در نهاد تو
اندکی بدی در نهاد من
اندکی بدی در نهاد ما...
و لعنت جاودان بر تبار انسان فرود می آید.
آب ریزی کوچک به هر سراچه-هر چند که خلوتگاه عشقی باشد-
شهر را
از برای آنکه به گنداب در نشیند
کفایت است.
آدم های با خیال
آدم های زنده
آدم های مرده
آدم های دنیا آمده
آدم های دنیا نیامده
آدم های این حوالی
آدم های آن حوالی
آدم های شهر
آدم های روستا
آدم ها...
هیچ کدام شاعر نیستند
تا بفهمند
من چرا در دوری تو
اینقدر
در آدم بودن یک شاعر
مشکوکم
وفا را با جفا ترکیب کردند
وجود نازک زن آفریدند!
محمدرضا ترکی
حافظ:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
صائب تبریزی:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر ودست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد زمال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
شهریار:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزاء را
هر آنکس چیز می بخشد بسانِ مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
محمد عیاد زاده:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورده دنیا را
نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟ چه معنی دارد این کارا؟
و خال هنویش دیگر ندارد ارزشی اصلاً
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ دارد املاکی نه صائب دست و پا ها را
فقط می خواستند این ها بگیرند وقت ما ها را ... ؟؟؟

راحت بخواب ای شهر، آن دیوانه مرده ست
از گشنگی در گوشه پایانه مرده ست
از مرگ او کمتر پلیسی باخبر شد
مرده ست، اما اندکی دزدانه مرده ست
جنب مبال پارک غوغا بود، گفتند:
دیشب زنی در قسمت مردانه مرده ست
معشوق هامان پشت هم از دست رفتند:
فرزانه شوهر کرده و افسانه مرده ست
مجنون! برو دنبال کارت، چون که لیلا
حین نخستین عادت ماهانه مرده ست
گل را بکن از شاخه اش، بلبل سقط شد
آن شمع را خاموش کن، پروانه مرده ست.
اگر خطا نکنم ، عطر ، عطر یار من است
کدام دسته گل امروز بر مزار من است
گلی که آمده بر خاک من نمی داند
هزار غنچه خشکیده در کنار من است
گل محمدی من ، مپرس حال مرا
به غم دچار چنانم که غم دچار من است
تو قرص ماهی و من برکه ای که می خشکد
خود این خلاصه غم های روزگار من است
بگیر دست مرا تا زخاک برخیزم
اگر چه سوخته ام نوبت بهار من است
سرت.میگی برف و دوست داری ولی طاقت یه گوله برف و نداری
میگی پرنده رو دوست داری ولی همشون و توی قفس نگه میداری
میگی گلهارو دوست داری ولی اونا رو از شاخه جدا میکنی انتظار
نداری نترسم وقتی میگی عاشقمی....
مثل پروانه ای در مشت
چه آسون می شه ما رو کشت

|
| |
| فرزانه منصوری با وسواس درباره نادر ابراهیمی حرف میزند و هیچ وقت کلامی درباره مرگ او نمیتوانی بشنوی. منصوری اعتقاد دارد نادر به سفر رفته و او هم... |